|
| ;
|
سلام دوستان
آخيشششششش يه نفس راحتي كشيدم ميدونين چرا؟ چون امتحانام تموم شده ميدونم كه منتظر بازگشتم نبودين به كوري چشم حسود و بخيل و ... يه صلوات و يه فوت من برگشتم به سلامتي امتحانام 4 تير تموم شد و به همه اون دانشجوياني و دانش آموزان و مخصوصا تمام كنكوري هاي عزيز يه خلاصي بخير اساسي تبريك ميگم من و هادي پسرخاله(از گفتن عزيز و جان واسه پسرخاله ها هم معذور شديم به دلايلي و از اين به بعد اينجوري اونارو اينجا صدا ميزنم) با هم امتحانمون تموم شد البته اون كنكوري بود بهش زنگ زدم گفتم خلاصي بخير گفت تو هم تموم شدي گفتم آره گفت خلاصي بخير ولي حالا چندتا امتحان مگه چيه كه بهت بگم خلاصي بخير كنكور كه ندادي گفتم برو بينيم بابا خنديد گفتم ميبينم آخرش كه تو هم وارد دانشگاه ميشي
گفتم انشالله قبول بشي واست دعا ميكنم گفت واسه خودم دعا ميكني يا واسه شامي كه قراره بدم گفتم هردو اگه شامو ندي كه خفت ميكنم خودت كه ميدوني گفت حالا تو دعا بكن ايمان پسرخاله هم اول تير به سربازي رفت قبل از اينكه بره كلي سوژه داشتم واسه اذيت كردنش آخرين باري كه تو بندر ديدمش وقتي خواستيم برگرديم نگاهي به خودش انداخت و گفت چاق شدما يدفعه يادم اومد ايندفعه اصلا وقت نشد سر به سرش بذارم ديدم سريع گفت حالا ميرم سربازي لاغر ميشم گفتم حالا تو فكري به حال موهات بكن كه واجب ت ره با ژست هاي مختلف ازش عكس بگير آخه حيفه ديگه تا دوماه ديگه اين مو رو سرت نيستا حرصش گرفت گفت تو رو بايد ببرن سربازي چرا تورو نميبرن خنديدم گفتم چيه حسوديت ميشه جدا من كه خيلي دوست داشتم ببرنم سربازي اين پسرا هم چقدر ترسو هستنا ننه غلومي 100 تاي اينارو حريفه مگه نه؟ چند شب قبل از رفتنش هم به مناسبتي خونه داداش حميد دعوت بوديم كه يدفعه نميدونم كي وزنه آورد بيرون و شروع كردن به وزن كردن فقط لاغرترين و چاق ترين فرد اونجا نيومدن خودشونو وزن كنن از بس مسخره بازي درمياورديم احسان پسرخاله خودشو وزن كرد 90 كيلو بود منم با اعتماد به نفس كامل هي مسخره بازي درمياورديم كه ايمان پسرخاله گفت همين امروز رفته بودم خودمو وزن كرده بودم اگه من نميرفتم خودمو وزن كنم كه كسي اين وزنه رو بيرون نمياورد گفتم برو بينم گفت بخدا البته حرفشو قبول دارم واسه خودم هم اتفاق شبيه اين قبلا افتاده بود بهش گفتم خوش هيكل و خوش اندام شدي چي شده نكنه ميري بدنسازي از موقعي كه از بندر اومدي لاغرتر شدي گفت نه فقط ميرم فوتبال گفتم برو تا بازم پات بشكنه ما بياييم روش يادگاري بنويسيم گفت زهرا يه عكس ازم بگير ميخوام مقايسه كنم وقتي برميگردم چقدر لاغر ميشم منم كه تو عكس گرفتن تبحر دارم عكس خوبي شد بعد گفتم خوب شده گفت آره قشنگه( البته با موبايلم) گفت حالا نشون دخترا نديا گفتم ميگم پررويي نگو نه يه بار ازت تعريف كردما جنبه نداري خنديد و خواست خداحافظي كنه كه بره گفتم يادت باشه ميخوايي 1 شنبه بري خودت ميايي در خونمون خداحافظي من نميام از الان گفته باشم گفت پررو گفتم خوب امتحان دارم گفت باشه ديگه اومد البته واسه بي جنبه ها بگم كه واسه خداحافظي از همه اومد و گفت حلالم كنين گفتم ديونه گفت البته من چون عضو پايگاه بودم بلدم تيراندازي كنم گفتم پس يادت باشه كنار افراد ناشي نشيني كه تورو اشتباهي هدف بگيرن گفت والا اگه به شانس منه كه بهتر از اونم نميشه خنديدم خداحافظي كرد تا دو ماه ديگه دلمون هم واسش تنگ شد ميگفت فيلم هم نميتونه ببينه چون 9 خاموشيه به قول مامانم چشمتو ببندي و باز كني دوماه ميگذره واسش آرزوي سلامتي كردم روز آخري كه امتحان داشتم بابام كه منو ديد گفت زهرا دخترم، گلم و ..... هي قربون صدقه ميرفت گفتم قربون باباي گلم برم كه يدفعه گفت امتحان آخرته گفتم بله گفت حالا حتما بعدش ميري پاي كامپيوتر خنده ام گرفت گفتم چه كنيم ديگهما زاده كامپيوتريم روز قبلش هم داداش علي ميگفت از فردا هست كه زهرا مياد ميگه ميخوام برم پاي كامپيوتر و از اين وبلاگ به اون وبلاگ يا مياد كانال ها رو عوض ميكنه هي فيلم نگاه ميكنه يا مياد مجله رو برميداره و ميخونه اجازه هم نميگيره همه اينارو با حركات نمايشي انجام ميداد منم بهش ميخنديدم گفتم برو فردا بيا ادا در بيار ميخوام درس بخونم اذيت نكن گفت فردا نيايي بگي حوصلم سر رفتا جالبه كه فرداش كه امتحانمو داده بودم تمام اينكارا رو انجام دادم حالا اون ميخنديد گفت حرفام همش راست شد روز امتحان آخري كه داشتيم همه بچه ها خوشحال بودن چون اين ترم آخرشون بود ولي من و عطيه جان ترم بعد هم تو دانشگاه هستيم گفت ميبيني چه خوشحالن گفتم آره دلم گرفت گفتم حالا خيالي نيست ترم بعد تموم ميشيم حالا خوبه تو هستي نبودي من دق ميكردم گفت ترم بعد نمياييم دانشگاه چون دلمون ميگيره وقتي بچه ها نيستن ولي كاش همه با هم تموم ميشديم اينطوري بيشتر صفا داشتدلم از الان واسه همشون تنگ ميشه داداش مجيد هم خداحافظي كرد و از بين ما رفت حرفاشو هيچوقت از ياد نميبرم و به داداش مجيد ميگم كه بازم اومدي قدمت رو چشم خوشحالمون ميكني و اميدوارم تو دنياي واقعي هم اندوهت تموم شده باشه و واست آرزوي شادي و سلامتي و موفقيت و خوشبختي رو دارم از موقعي كه امتحانامو دادم مامان خانم دستور دادن كار هاي خونه رو انجام بدم ببينم آخر اين مامان خانوم ما ميذاره ما به دل خودمون برسيم و يه قاب گل بعد مدت ها درست كنيم ................................................................................... تولد خرداد ماه هي ها نشد تبريك بگم پس الان تبريك ميگم اول تولد هستي جان مبارك باشه و اميدوارم تو زندگيش موفق و شاد و خوشبخت باشه دوم تولد داداش مجيد هم تبريك ميگم و واسش همون آرزوهاي قبلي رو ميكنم و به همه خرداد ماهي هاي عزيز هم پساپس اين روز رو تبريك ميگم پايين نوشت:دوستان ببينين قالب وبلاگم چطوره؟ اگه قبليه خوبه دوباره عوضش ميكنم منتظر نظراتتون هستم يواش يواش به همگي سر ميزنم سلام دوستان اول از تمام دوستاني كه زحمت ميكشن و از من سراغ ميگيرن و يادي ميكنن كمال تشكر رو دارم اين پست رو كه گذاشتم ديگه تا بعد امتحانا نميتونم بيام انشالله بعد امتحانا به كامنتاي تمام شما دوستان عزيز جواب ميدم خوب بريم سر موضوعي كه ميخوام تعريف كنم اول اينكه موتور داداش حميد رو تو محل كارش كه درمانگاه شيك هست اونم تو حياطش دزديدن جالبه كه قفلش هم كرده بوده و داداشم ميگفت حالا كه دزديدين خوب كارت سوختش هم ميدزديدين ديگه رفته بود كلانتري بهش گفته بودن يه نفر رو شب قبل گرفتن كه 12 تا موتور دزديده بوده آخه تو شهر ما تو همه خونه ها موتور هست به اندازه تمام پسرهاي خونه موتور هست و تعداد موتورهاي شهر از ماشين هم زيادتره خوب حالا جريان بعدي رو تعريف كنم چندشب پيش زني حدود 40 ساله كه ديسك كمرشو عمل كرده بوده و دكتر واسش پياده روي تجويز كرده حدود ساعت 9 شب داشته تو خيابون پياده روي ميكرده كه يه موتور سوار بهش حمله ميكنه و اونو ميزنه جالبه كه زنه جز موبايلش هيچي نداشته نه پول و نه طلا تا اينكه مردم ميفهمن و دزده رو ميگيرن و همچنين يه زن و شوهري كه شوهره به زنش ميگه من ميرم ماشين رو پارك ميكنم برميگردم چندتا موتوري ميريزن رو زنه و كتكش ميزنن روز بعدش هم دختر يكي از اقوام داشته ميرفته خياطي تازه از يه كوچه رد شده بوده كه يه موتور سوار از پشت سر دهنشو ميگيره دختره هم دست اون پسره رو گاز ميگيره من امروز داشتم واسه دوستم تعريف ميكردم و ميخنديدم و اصلا نه من و نه دوستم همچين چيزي رو باور نميكرديم آخه شهر ما شهري هست كه هميشه امنيت توش موج ميزده ساعت 10 شب هم تنهايي ميرفتي بيرون اتفاقي واست نمي افتاد به دوستم گفتم مواظب باش خودت تنها نيا بيرون كه ديدم گفت تو مواظب باش كه خودت تنها ميايي سرايستگاه من خنديدم گفتم بابا كي مارو ميدزده گفت جدي ميگم آخه ظهر هاي 5 شنبه كه كلاس دارم كوچه ها خلوته و پرنده هم پر نميزنه البته در موارد ديگر در مورد من صدق نميكنه چون تمام هفته رو تو خونه هستم و كم ميرم بيرون به داداشم گفتم پس منو برسون گفت بهانه گير آورديا ما هم مسخره ميكرديم داداشم ميگفت يه چيزي رو بايد باد بكنيم و به تو وصل بكنيم تا ديگه دزدا نگن لاغره و بهت حمله كنن منم ميخنديدم حالا با خودم فكر ميكردم كه چطور جيغ بزنم چون من اصلا بلد نيستم جيغ بزنم اگه بلدين يادم بدين آبجي نوشين سر ناهار گفت زهرا بايد از حالا بريم دندونامونو تيز كنيم گفتم واسه چي گفت واسه گاز گرفتن دست دزدا منم گفتم من اينكارو نميكنم بجاش كارد رو در تمام بدنم كار ميذارم آبجي خنديد و گفت پس تو اصيلي حالا خانواده واقعا ترسيدن، از اين جريان به نفع من هم شده چون روز 5شنبه داداش علي منو سر ايستگاه رسوند و حداقل ديگه لازم نبود با دماي 40 درجه سانتي گراد تو اون گرما و آفتاب سوزانش كه آدم پوست ميندازه پياده برم سرايستگاه و جديدترين خبر اينكه بازار قيصريه شهرمون كه بيش از 1000 سال قدمت داره ديشب از 25 تا مغازه اون دزدي شده دزدا پنجره هاي مشبكي شكل بازار رو شكوندن و وارد بازار شدن و دست و پاي چند نگهبان بازار رو بستن و انداختنشون تو يه مغازه و مغازه هارو سرقت كردن همه گاو صندوقارو خالي كردن و هرچي پول و چك و طلا بوده دزديدن من دلم بيشتر از اينكه واسه پولا بسوزه واسه اون بازار سوخت چون زدن يه بناي تاريخي رو خراب كردن اينم از امنيت معلوم نيست چه خبره دوره آخر زمونه احتمالا شهري كه اينهمه دم از امنيت داشت تو يه هفته چي شده كه حتي جرات بيرون رفتن از خونه هم نداريم ميگن موتور سوارا به دخترايي كه آرايش كردن حمله ميكنن موندم اون زن و دختر كه آرايش نداشتن حتي به پيرمرد هم رحم نميكنن مامانم ميگه احتمالا موتور داداش حميد رو دزديدن دارن باهاش دزدي ميكنن و زنا رو اذيت ميكنن چند نكته كنكوري در مواقع حمله دزدان: 1- تو خيابون تنها نرو تنها ميري ..... اشتب شد منظورم اين بود كه تنها نرو 2- هر موتور سواري كه از كنارت رد شد سريع يه كارد بيار بيرون دم دستت نگه دار كارد از هر نوعي كه ميخواد باشه سلاحت تفنگم بود اشكال نداره 3- آرايش نكن بابا چندبار بهت بگم كه آرايش نكن اقلا اينجوري 4- ضربات فني رو واسه دفاع از خودت ياد بگير تو خونه به همه بزن پرسيدن چرا بگو ميخوام رو دزده امتحان كنم 5- يادبگير چطور گازبگيري نحوه صحيح گاز گرفتن رو ياد بگير البته اينو توصيه نميكنم از نظر بهداشتي صحيح نيست چون يه وقت اون طرف ايدز داشته باشه ممكنه تو هم ايدز بگيري 6- از همه مهمتر ياد بگير چطور جيغ بزني تو خونه اينكارو زياد تكرار كن 7- هر موتوري كه خواست آدرس ازت بپرسه سريع جيغ بزن( آخه گفتن كه موتوري ها به بهانه آدرس پرسيدن ميان جلو بعد حمله ميكنن) جالبه چندروز پيش دوستم اومد خونه ما گفت بيا بريم بازار گفتم من اينموقع نميام قرار بوده زودتر بريم گفت كلاس داشتم ديدم نشسته منم كه بسيار مهمون نواز حالا ببينيم فردا كه كلاس داريم زنده ميمونيم يا نه مواظب خودتون باشين واسه موفقيتم تو امتحانام دعا كنين دوستون دارم خداحافظ
سلام دوستان
از لطف همه شما دوستان عزيزم ممنون و از اينكه منو فراموش نكردين ممنونم اول روز مقام والاي معلم رو به تمام معلمان علي الخصوص آبجي نوشين عزيزم و همچنين به تمامي اساتيد بزرگوار علي الخصوص داداش محمد و داداش افشين عزيزم تبريك ميگم اميدوارم هميشه سايشون بالاي سر دانش آموزان و دانشحويانشون باشه دوم تولد برادرزاده گلم ايمان عزيز تبريك ميگ و اميدوارم كنكور رو اون رشته اي كه دوست داره قبول بشه و در تمام مراحل زندگيش موفق و شاد و سالم باشه دوم داداش محمد( عاشق دلشكسته) تولدشو تبريك ميگم و اميدوارم در تمام مراحل زندگي سالم و شاد و موفق و خوشبخت باشه و رهاي عزيزم تولدشو تبريك ميگم و اميدوارم خوشبخت و موفق و سالم باشه و تمام ارديبهشت ماهي هاي عزيز تولدشونو تبريك ميگم خوب كمي دلم گرفته بود يه نوشته از وبلاگ قصه گوي خدا برداشتم و كه حرف حال و روز من هست البته در حال حاضر كه بدون اجازه هست قصه گو جان به بزرگواري خودت ببخش :::در اشتیاق پرواز بی آسمان ترینم::: :::عمری به جرم بودن٫ با خاک هم نشینم::: خدایا ! بارالها! دیگر نمی خواهم در زمین خاکیت پا بگذارم. دیگر نمی خواهم در این عرصه گام بردارم. می خواهم پرواز کنم. آری ٫ پرواز! پرواز در آسمان ٫ پروازی به سوی تو٫ تا ملکوت ! خدایا خسته ام ! خدایا خسته ام از این مردمان! دیگر گوش شنوایی نیست که گوش جان به حرف های ناگفته ام بسپارد. دیگر هم دمی نیست که غمخوار روزهای تنهاییم باشد. خدایا این چه روزگاری است!! که آدمیان بدون ارتکاب جرم مجازات می شوند. که به خاطر گناه ناکرده خردمی شوند و می شکنند! این چه دنیایی است که هیچ کس خود نیست! که همه نقاب و صورتک های زیبا به چهره دارند و وای به آن روز که این نقاب ها کنار بروند! این چه دنیایی است که همه از عشق و محبت دم می زنند ولی دانه های نفرت در دل همه کاشته میشود! این چه دنیایی است که احساس و دل آدم ها دیگر ارزشی ندارد و چیزهایی که وقتی مانند طلا ناب و باارزش بودند دیگر حتی کوچک ترین ارزشی ندارند! خدایا ! بارالها! به من پر پروازی عطا فرما . آری ٫ پرپرواز! دو بال می خواهم برای پرواز. خدایا دیگر طاقت ماندن ندارم٫ نمی خواهم بمانم و شاهد این سیاهی ها باشم. خدایا ٫ دو بالی می خواهم که توان پر گشودنشان عشق تو باشد٫ عشقی الهی و آسمانی. خدایا ! پرواز کردن را به من بیاموز ٫ چگونگی پرواز در اوج ٫ می خواهم روحم را به پرواز در آورم و جسم سنگینم را در این وادی جای بگذارم. خدایا از تو آرامش می خواهم. می خواهم با آن دو بال همچون فرشته ای کوچک در هوای تو پرواز کنم٫ می خواهم هم دم سکوت و تنهایی باشم و دیگر دم برنیاورم. دیگر نمی خواهم گله کنم! از این دنیا ٫ از این مردمان ٫ دیگر گله ای ندارم! می خواهم پرواز کنم ٫ پروازی همراه با آرامش و سکوت تا عرش کبریایت. می خواهم از زمین خاکیت به عرش برسم ٫ با عشق تو ٫ با کمک تو. خدایا ٫ عشق زمینیت را نمی خواهم ٫ خدایا چیزهای فانی را نمی خواهم ٫ من ابدیت را می خواهم٫ من عشق تو را می خواهم. خدایا ! درهای دلم را را بر روی همه ی امور دنیوی بسته ام٫ دیگر دل بستگی به این زمین خاکی ندارم. می خواهم پرواز کنم به سوی ملکوت. با عشقی که تو به من ارزانی داشتی٫ عشقی مقدس که هیچ گاه نابود نمی شود و همیشگی و پایدار است و با وزش نسیمی محو نمی گردد زیرا سرچشمه ی آن تویی. خدایا دیگر سخن نمی گویم . سکوت می کنم٫ سکوت و دم برنمی آورم تا نظری بر من افکنی و بال های مرا با عشقت توان پرواز بخشی تا پرواز کنم . پروازی در سکوت به سوی تو ای معبودم! پروردگارم پذیرای من باش و آن چه را می خواهم به من عطا کن . من پروازی را می خواهم که مقصدش تو باشی . پرواز در سكوت را
سلام دوستان
نميدونم اين پست رو چطور شروع كنم چهارشنبه رفتم دكتر تا وارد اتاق شدم و آقاي دكتر نگاهي به من كرد تا نشستم رو صندلي گفت چيزي شده؟؟اتفاقي افتاده؟؟ گفتم نه چطور؟؟ گفت ايندفعه حالت خيلي بهتره من لبخند زدم گفتم نه اتفاقي نيفتاده گفت من بيمارامو از وقتي وارد اتاقم ميشن ميتونم بفهمم كه حالشون چطوره آزمايشارو كه نشونش دادم گفت همه خوبه و حالت بهتر شده و شايد ديگه واسه هميشه بيماريت خوب بشه خيلي خوشحال شدم داشتم بال در مياوردم مامان هم چيزايي به آقاي دكتر گفت كه آقاي دكتر هي نصيحتم ميكرد و ميگفت كه اشتباه ميكني بيماري سختي كه نداري همه يه عيبي دارن گل بي عيب خداست بازم سكوت كردم و چيزي نگفتم و فقط همون لبخند هميشگي رو زدم از موقعي كه از مطب آقاي دكتر اومدم بيرون همينطور تو دلم خدارو شكر ميكردم واسه همين شادي كوچكي كه نصيبم كرده و ازش تشكر ميكردم و تا موقعي كه ميخواستم برم تو رخت و خوابم و بخوابم همينطور خدارو شكر ميكردم همون لحظه ميخواستم جونمو واسه عشقم كه خدا هست بدم مگه حتما بايد عشق زميني باشه شايد به قول گادفادر عزيز اين كتاب راز بود كه كمكت كرد شايد بگم آره چون من تصميم گرفتم كه ديگه شاد باشم چون دنيا دو روزه حتي واسه لحظه اي كم شاد باشم دوم اينكه خدارو واسه نعمت هاش شكر كنم چه كوچيك و چه بزرگ خدارو بخاطر داشتن پدر و مادر خوب و مهربون شكر ميكنم خدارو بخاطر داشتن خواهر و برادرهاي مهربون و دلسوز شكر ميكنم خدارو بخاطر همين بيماري كوچك شكر ميكنم شايد به قول يكي از دوستان تقدير و حكمت من اين بوده خدارو بخاطر بزرگي و بخشندگيش شكر ميكنم خدارو بخاطر شادي هايي كه بهم ميده هرچند كوچيك شكر ميكنم خدارو بخاطر همه محبت هاش شكر ميكنم خدا رو به خاطر همه چيزاي خوب و بدي كه بهم داده شكر ميكنم خدايا ميخوام فرياد بزنم خيلي دوست دارم ميخوام به اون عزيزي كه عشقشو از دست داده يا عشقش تركش كرده و يا هرچيز ديگه بگم كه عشق رو ميشه دوباره پيدا كرد و يه جاي ديگه به دست آورد ولي سلامتي رو نه سلامتي رو اگه از دست بدي به دست آوردنش خيلي سخته و شايد اصلا به دست نيادشايد بخاطر اينه كه ميگن بزرگترين نعمت خدا سلامتيه كه با كلي پول و محبت هم نميتوني اونو به دست بياري خدا رو بخاطر سلامتي كه بهتون داده شكر كنين نگين زندگي واسه من تموم شده عشق رو ميشه در جاي ديگه هم پيدا كرد روز پنجشنبه هم مينطوري از كنار نمايشگاه هفته سلامت رد ميشدم اونجا يه چيزي رو شنيدم كه بازم بر خوشحاليم اضافه شد تو دلم ميگفتم يعني ميشه من خوب خوب بشم؟؟؟ به قول گادفادر عزيز اگه بخوايي ميشه پس چون من ميخوام حتما خوب ميشم اميد دارم تا يه ماه پيش همه چيزو تيره و تار ميديدم ولي الان اميد دارم به خودم ميگم خدا بزرگه اگه خوب هم نشدم بازم حكمتيه كه بعدا متوجه ميشم خدايا بخاطر همه خوبيهات هزار مرتبه شكر شكر شكر ............................................................................................... يه چيز ديگه،ميخوام واسه مدتي وبلاگ رو كنار بذارم گهگاهي ميام كامنتاتونو ميخونم و جواب ميدم و البته اونايي كه شمارمو دارن ميتونن پيام بدن تا برم وبلاگشون و پستشونو بخونم البته شرمنده اونايي كه دوست دارن من برم وبلاگشون اينكارو بكنن به قول عمو سعيد كه وقتي بهش گفتم چرا وقتي من خواستم برم نذاشتي برم و منو به زور برگردوندي ولي الان خودت داري ميري گفت تو اون موقع داشتي با ناراحتي ميرفتي ولي من با ناراحتي نميرم راست ميگفت منم به خاطر فشار درسي دارم ميرم ولي گهگاهي ميام يه سر ميزنم و شايد آپ هم بكنم تولد تولد تولد تولد بهمن ماهي هارو كه فراموش كردم تبريك بگم ولي اسفند ماهي ها كه فقط داداش آراندارو ميشناختم تولدشو البته تبريك گفتم اميدوارم كه هميشه شاد و خوشبخت و موفق و سالم باشه از فرورديني ها هم اول ساراناز جان تولدت مبارك و اميدوارم فوق ليسانس رو قبول بشي و زودي زود هم بري خونه شوهر به قول خودت تا سال بعد بچه بغل اينم شكل ساراناز جان در آينده سركار هم بري و واسه منم كار پيدا كني و هميشه شاد باشي و سالم دوم داداش حسين تولدت مبارك باشه البته ببخشيد دير رسيدم اميدوارم كه هميشه تو درسا و كارات موفق و شاد و سالم باشي سوم هم داداش عرفان كه البته وبلاگشو بسته ولي لطفشو فراموش نميكنم اميدوارم هرجا كه هست شاد و موفق و سالم باشه و تولد همه فرورديني هاي عزيز مبارك باشه
يه تشكر هم ميكنم از همه دوستاني كه هميشه به يادم بودن و خيلي چيزارو ازشون ياد گرفتم و خيلي كمكم كردن واسه همگي آرزوي سلامتي و شادي و موفقيت و خوشبختي ميكنم اگه بدي هم از من ديدين حلالم كنين دوستون دارم التماس دعا ........................................................................................ كامنتا تاييديه نداره لطفا مواظب باشين مخصوصا اونايي كه ميخوان حرفاشونو خصوصي بزنن تا ديگه ناراحتي پيش نياد
روز دهم: روز دهم هم اتفاق خاصي نيفتاد يعني يادم نيست
روز يازدهم: شب پسردايي عزيز و دخترخاله جان همراه خانواده دايي واسه عيد ديدني( البته چون لار نبودن) به خانه ما اومدن و قرار شد تصميم بگيرن واسه شب سيزدهم و روز سيزدهم به كحا برن تا اينكه پسردايي عزيز گفت جويم هست سرسبز و صداي چلچله پرنده ها هم مياد ولي دور بود و موافقت نشد از بس تعدادمون زياده جايي هم جامون نميدن چندتا باغ بود ميگفتن 4 تا 5 تا خانواده اگه هستين بيايين كه ديديم نميشه حدس بزنين چندتا خانواده بوديم؟؟!!! خانواده ما و داداشم و دوتا خاله ها و دايي و خانواده دايي و برادر شوهر خالم و دوتا خواهر و دو برادر هاي زن دايي( زن دايي دختر عموي دايي هست در واقع دختر عموها و پسر عموهاي مامانم) عمو جان و پسرش كه كلا با هم اومده بودن پسر( يكي ديگه عمو) و دامادش و دخترعمو هم با دختر و داماد تازه نامزدي شده اش دختردايي مامانم(كه زن برادر زندايي هم هست) با خانواده برادرش و مادرش كه از كرج اومده بودن زهره خانوم كه سركرده اصلي تمام صحرا رفتنا و بيرون رفتنا هست با دوست خانوادگيشون آقاي مهندس كه امسال هم صاحب دوماد شدن و خانواده دامادشون هم آورده بودن حالا بشمرين چندتا خانواده بوديم كلا حدود 100 نفر بوديم كمه نه؟؟!!! ما هم بخاطر سردي هوا واسه شب سيزده به در دنبال جايي ميگشتيم كه ساختمون داشته باشه روز دوازدهم: تا اينكه يه عده روز 12 از ظهر واسه ناهار رفتن ما هم بعد ناهار رفتيم و خبر دادن پير كهر در 36 كيلومتري لار هستن و نرسيده به شهر اوز ما هم به آن سو روان شديم اونجا دوتا اتاق داشت يه اتاق روشن بود كه اونايي كه زودتر اومده بودن جا گرفته بودن و چراغ داشت و يه اتاق ديگه هم كه نصيب ماشد نور نداشت ولي از نظر گرما گرمتر بود تا اينكه نماز خونديم و شام هم خورديم و از بس سرد بود از جامون تكون نميخورديم بعد ديديم فاطمه جان(دختر دخترعموم كه تازه نامزدي كرده) آش آورد ما هم دست ميزديم و شادي ميكرديم بعد چندتا از خانواده ها اومدن پيش ما انگار بله برون بود ديديم تو تاريكي صداي ترانه مياد و يه عده دارن
دست ميزنن من از سرما حوصله بيرون رفتن رو نداشتم تا اينكه با بچه ها
رفتيم يه دور بزنيم ديديم پسرا دارن تو تاريكي ميرقصن البته از بچه هاي
خودمون بودن و غريبه نبودن و داداشم هم اذيت ميكرد و واسشون نور افشاني
ميكرد به قول دوستم گربه تو تاريكي ميرقصه كه عروس و داماد جديد يعني فاطمه جان با همسرش كه چندروز بود نامزدي كردن اومدن و واسشون كلي عيش و نوش كرديم ما در اون موقع 3تا نامزد همراهمون بود كه اين جديدترينشون بود بعد هم رفتيم اتاقك اونا و اونجا هم كلي عيش و نوش كردن و برگشتيم خونه روز
13 قرار بر اين شده بود كه كباب كوبيده سفارش بديم و فقط برنج رو خودمون
درست كنيم و از اونجايي كه همه رستورانا بسته بود و فقط كبابي كاظم ( خوب
چكار كنم اسمش كاظم هست ديگه اينو هم نگفتم كه روز صبح روز 12 من شده بودم منشي تلفن تا هركسي زنگ ميزد سفارششو بگيرم اون موقع فهميدم واسه شغل منشي گري مناسبم از خوشحالي در پوست خود نميگنجيدم روز
13 ما ساعت 1 به سمت پيركهر حركت كرديم ولي وقتي رسيديم پشيمون شديم از
اينكه به اونجا رفتيم آخه اونجا فقط بركه يا همون آب انبار داشت و ذره اي
خبر از سبزه و درخت نبود خشك و لم يرزع در هر صورت ناهارو
رو خورديم بعد ناهار كمي با بچه ها پاسور (البته يكي از بازي هايش به اسم
خرو) بازي كرديم و كلي مسخره بازي درآورديمو سر هم كلاه ميذاشتيم و بعد هم با
دخترا و پسراي فاميل وسطي بازي كرديم و در آخر هم يه بار يكي از پسراي
فاميل مونده بود ميگفت تشويق كنين ما هم تشويق ميكرديم بعد
هم با يكي از دوستان بدمينتون بازي كرديم و يكي از بچه هاي فاميل اومد با
چوب تنيسش زد زير توپ و توپ رفت رو پشت بوم يكي از اتاقا بعد هم منصوره جون (دختر عموي دختر خالم) دستمو گرفت و منو ميكشوندو گفت بيا بريم گفتم كجا گفت يه جاي خوب گفتم يه جاي خوب كجاست؟؟ بي جنبه ها تا يه چيزي ميگم منظور ميگيرين ما هم يعني من و آبجي نوشين و داداش محمد و مامان و خاله و پسرخاله رفتيم درياچه اما دخترخاله جان به درياچه طبيعي اوز كه فلامينگو يا همون پرنده دريايي داشت رفته بودن و البته كمي هم دور بود ولي ما چون راه رو بلد نبوديم به درياچه مصنوعي اوز رفتيم و البته زيبا هم بود و عكس و فيلم گرفتيم اونجا
هم دستشويي داشت و هم حمام، دستشوييش هم شلنگ داشت ما هم از اين موضوع
خوشحال و استفاده مفيد رو برديم واقعا كه!!!!!! بعد
هم وقتي هم برگشتيم به پيركهر همين كه رسيديم اذان رو گفتن و من رفتم
نمازمو خوندم كه پسرخاله جان اذيت ميكرد و ميگفت تو پاسور بازي كردي حالا
داري نماز ميخوني ميگفت نمازت قبول نيست بعد هم رفتيم با فاميل خداحافظي كنيم و
برگرديم شهرمون ولي اين خداحافظي خيلي بده هميشه غروب 13 به در واسه من
دلتنگ كننده بوده چون بايد از دوستان و فاميل جدا بشيم دلم
واسه دخترخاله جان و همسري و پسرخاله هاي عزيز كه همگي رهسپار سفر بندر
بودن و همچنين دلم واسه دوستان عزيزم كه همگي دانشجوي شهر ديگه بودن و
داشتن روز 14 برميگشتن تنگ ميشد تو اون موقع آدم بغضش ميگيره و دلم واسه تك تكشون تنگ شد خيلي هاشونو تا 3 ماه ديگه نميبينم چون به شهرمون برنميگردن داداش علي هم ميگفت تنها ما مونديم چون دانشگاهمون تو شهر خودمونه برگشتيم خونه روز چهاردهم: قرار شد واسه ناهار بريم بيرون كه بخاطر بارون اومدن كنسل شد و قرار شد شام بريم بيرون خانواده ما و يكي از پسرخاله هاي عزيز و زهره خانوم و شوهر و پسرش كه هميشه پايه بيرون رفتن هستن رفتيم شهر گراش اونجا تا لار 15 دقيقه فاصله هست شام رو تو پيتزايي خورديم و بعدش چون مامان جون كلا قصد داشت به جايي مثل پارك بره موكت و تنقلات هم با خودش برداشته بود و ما هم به پارك حاشيه شهر گراش رفتيم و چون بارون ميومد يه آلاچيق پيدا كرديم كه پرده هم بهش وصل بود و چراغ هم داشت رفتيم داخلش موكت انداختيم و اونجا اتراق كرديم كلي گفتيم و خنديديم جاي همگي شماها خالي بود پسر زهره خانوم ميگفت اين آلاچيق منو ياد شمال ميندازه البته من كه شمال نرفتم نميدونستم چه حسي داره بعد
كه خواستيم برگرديم زهره خانوم گفت به دلم موند كه ديروز سبزه گره نزدم و
شروع كرديم به سبزه گره زدن كه بر سر اين موضوع هم كلي خنديديم من كه دوتا
گره زدم البته اولش گره پاره ميشد بعد گره شد به اين نتيجه رسيدم كه به
آرزوم ميرسم اما با سختي آبجي نوشين 4 و داداش محمد هم 4 تا گره زد مامانم هم گفت گره رو محكم نبندين تا زودي باز بشه داداشم هم ميگفت يه طوري بستم كه هركسي از كنارش رد بشه باز ميشه و يادمه قديما لاي اين گره قند ميذاشتن كه البته به اين معنيه كه واسه بخت شيرين باشه من كه دو تا گره زدم اونم واسه آرزوهام زهره خانوم هم ميگفت حالا مد ميشه ديگه روز 14 سبزه گره ميزنن بعد هم يه درخت توت همونجا بود توت سياه كه من خيلي دوست دارم كمي چيديم و خورديم و برگشتيم روز پانزدهم: شب به خانه پسرخاله جان و همسري رفتيم چون به خانه خودشون نقل مكان كرده بودن و البته هنوز يك سال نيست كه ازدواج كردن و خوش گذشت و همسري پسرخاله جان رو خيلي دوست دارم خيلي مهربون و صميمي و با سليقه هست داداش افشين و مهديه جونم هم روز پانزدهم رفتن سيزده بدر و خوشحالم كه بهشون خوش گذشته و مهديه جون ميگفت چون سبزه نبوده جوانه برگ درخت رو گره زده منم گفتم پس دوبرابر به آرزوهات ميرسي اينم خاطرات تعطيلات حالا ديگه بايد بريم سر درس و مشق دوستون دارم هميشه شاد باشين ........................................ به علت طولاني بودن خاطرات رو به سه قسمت كردم قسمت دوم رو بخونين خالي از لطف نيسته |
other links
تیر 1388 |
|---|